Read خرده جنایت‌های زناشوهری by Éric-Emmanuel Schmitt شهلا حائری Online

خرده جنایت‌های زناشوهری

ژیل بر اثر حادثهای مرموز دچار فراموشی میشود. همسرش لیزا او را به خانه میآورد اما ژیل حافظهاش را از دست داده است و سعی میکند از صحبتها و تعریفهای همسرش گذشته را بازسازی کند و هویت خود را باز یابد. اما آیا لیزا به او دروغ نمیگوید تا تصویر دیگری از زندگی زناشوییشان ارائه دهد؟ اصلا این زن کیست؟ آیا حقیقت دارد که همسر اوست؟ژیل بر اثر حادثه‌ای مرموز دچار فراموشی می‌شود. همسرش لیزا او را به خانه می‌آورد اما ژیل حافظه‌اش را از دست داده است و سعی می‌کند از صحبت‌ها و تعریف‌های همسرش گذشته را بازسازی کند و هویت خود را باز یابد. اما آیا لیزا به او دروغ نمی‌گوید تا تصویر دیگری از زندگی زناشویی‌شان ارائه دهد؟ اصلا این زن کیست؟ آیا حقیقت دارد که همسر اوست؟...

Title : خرده جنایت‌های زناشوهری
Author :
Rating :
ISBN : 9789643414092
Format Type : Paperback
Number of Pages : 88 Pages
Status : Available For Download
Last checked : 21 Minutes ago!

خرده جنایت‌های زناشوهری Reviews

  • Ahmad Sharabiani
    2019-03-26 10:50

    Petits crimes conjugaux = Partners in crime, Éric-Emmanuel Schmitt تاریخ نخستین خوانش: اول فوریه سال 2005 میلادیعنوان: خرده جنایت‌های زناشوهری؛ نویسنده: اریک امانوئل اشمیت؛ مترجم: شهلا حائری؛ تهران، نشر قطره، 1383؛ در 87 ص؛ چاپ دوم 1385؛ شابک: 9643414094؛ چاپ سوم و چهارم 1386؛ هفتم 1387؛ هشتم 1388؛ نهم 1389؛ شابک: 9789643414092؛ چاپ سیزدهم 1391؛ چاپ چهاردهم 1392؛ چاپ پانزدهم 1393؛ موضوع: نمایشنامه های نویسندگان فرانسوی - قرن 21 مژیل بر اثر حادثه‌ ای مرموز، دچار فراموشی می‌شود. همسرش لیزا، او را به خانه می‌آورد، اما ژیل حافظه‌ اش را از دست داده است، او کوشش میکند از صحبت‌ها و تعریف‌های همسرش، گذشته ی خویش را بازسازی کند، و هویت اش را بازیابد. اما آیا لیزا به او دروغ نمی‌گوید، تا تصویر دیگری از زندگی زناشویی‌ شان ارائه دهد؟ اصلا این زن کیست؟ آیا حقیقت دارد که همسر اوست؟ داستان زوجی ست که در پی یافتن حقیقت هستند؛ تحلیلی ظریف از زندگی زناشویی ست. نقل از متن نمایش: ژیل: وحشتناکه، انگار دارم روی پرتگاه راه میرم. هر لحظه ممکنه یک چیز کوچکی بفهمم که منو تبدیل به یک آدم رذل کنه. دارم روی طناب باریک راه میرم، خودمو در زمان حال نگه میدارم. از آینده هم نمیترسم، ولی از گذشته هراس دارم. از سنگینی اش میترسم. میترسم که تعادلمو به هم بریزه و منو با خودش ببره پایین ... دارم میرم تا با خودم رو به رو بشم، ولی نمیدونم درسته یا نه. از عیب و ایرادم بگو. پایان نقل. ا. شربیانی

  • Elham 8
    2019-03-03 05:07

    خرده جنایت‌های زناشوهری... نمی‌دونم چرا اسمش همیشه مانع میشد بخرمش، اما یک‌بار که با دوستم به کتاب‌فروشی رفته بودیم، گفت حتماً بخرمش و خب منم خریدمش، شاید توی رودربایستی! و بعد بدون تعارف رفتم گذاشتمش بین انبوهِ کتاب‌های نخونده‌ای که می‌دونستم اولویتی براشون قائل نیستم! اما خب، بالاخره سرعقل اومدم و یه روز برداشتم تا بخونمش و ببینم چیه این خرده جنایت‌های زناشوهری که میگن! و حالا که این‌ها رو دارم می‌نویسم دوبار خوندمش و بعضی قسمت‌ها رو بارها و بارها و می‌دونم بعد از این هم خواهم خوندش! و بهش با اطمینان 5 امتیاز میدم و به‌خاطرش مجبور شدم قفسه‌ای رو که مدت‌هاست از ساختش ممانعت می‌کنم، بسازم: favotite !!!خب باید برم همۀ کتاب‌های اریک امانوئل اشمیت رو بخونم! چقدر هیجان‌زده‌م! از اولش هم می‌دونستم یه ریویوی آبرومندانه از این کتاب نخواهم نوشت!قبلش باید این رو هم بگم که من چندان به نمایشنامه خوندن علاقه‌ای ندارم، ولی همون چندتایی که خوندم، خارق‌العاده بودن: کرگدن، انسان‌ها و خرچنگ‌ها، خرده جنایت‌های زناشوهری!توصیه می‌کنم این کتاب رو حتماً بخونید، و حتماً بی‌وقفه و لااقل کم‌وقفه بخونید! چون روند داستان به سرعت پیش میره و به سرعت هم تغییر می‌کنه و هرصحنه آبستن اتفاقیه که باید سعی کنید نخ رابط بینشون رو گم نکنید. کتاب کم حجمیه (88ص) و میشه توی یکی- دو نشست، خوندش. و توصیۀ دومم اینه که حتماً دوبار بخونیدش. چون توی دور دوم، چیزایی می‌دونید که توی دور اول نمی‌دونستید، و حالا با دقت به اونا، خوندنِ دوباره‌ش واقعاً شعف‌انگیزه! آها! داستان دربارۀ چیه؟ چیزی بیشتر از اونی که پشت جلد کتاب نوشته، نمیگم:«ژیل بر اثر حادثه‌ای دچار فراموشی می‌شود. همسرش نیز او را به خانه می‌آورد. اما ژیل حافظه‌اش را از دست داده است و سعی می‌کند از صحبت‌ها و تعریف‌های همسرش گذشته را بازسازی کند و هویت خود را بازیابد. اما آیا لیزا به او دروغ نمی‌گوید تا تصویر دیگری از زندگی زناشویی‌شان ارائه دهد؟ اصلاً این زن کیست؟ آیا حقیقت دارد که همسر اوست!؟»اما اصلاً قضیه فقط این نیست! قضیه اینه که این نمایشنامه یه مرام‌نامه است دربارۀ روابط بین زن و مرد، از عشق تا سکشوالیتی، زندگی زناشوی؛ تازگی‌ها و خمودی‌هاش، فرصت‌ها و تهدیدهاش، موفقیت‌ها و شکست‌هاش، و بیشتر از هرچیزی رازهاش....از جمله‌های خوب این کتاب قبلاً نوشته‌م. اما حیفم میاد توی ریویوم از متن چیزی نیارم:ژیل:تو از عشق توقع داری... در حالی‌که این عشقه که از تو توقع داره. تو می‌خوای که عشق بهت ثابت کنه که وجود داره. چه اشتباهی! این تویی که باید ثابت کنی که اون وجود داره!___________لیزا:وقتی خشونت وارد یه زندگی میشه، دیگه چه فرقی میکنه کی بروزش میده؟__________ژیل:چرا مشروب می‌خوری؟ (لیزا جواب نمی‌دهد.) واسه این‌که زجز نکشی؟ (لیزا تصدیق می‌کند.) می‌خوای هرچه زودتر زشت و چاق و پف‌کرده و به ‌دردنخور بشی؟ (لیزا تصدیث می‌کند، ژیل لبخند می‌زند.) می‌خوای منو تحریک کنی؟ می‌خوای با یه زن پف‌کرده مثل ذرت بوداده این‌ور و اون‌ور برم که وقتی به مردم می‌رسی تو دلت بگی «نگاه کنید، با این‌حال با منه که مونده». (لیزا با حالتی کودکانه تأیید می‌کند) __________و اون چیزی که خیلی جالبه، اینه که این دوتا شخصیت، در عین حالی که فوق‌العاده از تمامِ آدم‌های اطرافشون متمایزن، تونستن بار دو تا تیپِ «زن» و «مرد» رو به دوش بکشن! این یه مرام‌نامه است، نه فقط برای ژیل و لیزا. برای همۀ مردها و زن‌ها.و من عاشقِ شخصیت ژیل‌م، شخصیتِ فوق‌العاده زیرک و باهوش، و درعین حال صبور و باحوصله. باید از دفعه‌های بعد که می‌خونم این کتاب رو، سعی کنم ازش یادبگیرم چطور می‌تونه توی اون شرایط اون‌قدر باحوصله باشه! من که این‌همه نوشتم، بی‌ادبیه که از «شهلا حائری» تشکر نکنم. واقعاً ترجمۀ تمیز و روان و دل‌چسبی بود.بخونیدش! اگر نخوندید! زود!

  • Parastoo Ashtian
    2019-03-15 11:57

    اون چه باعث میشه یک زن و مرد با هم بمونن منافع خودشونه، ترس از تغییر، وحشت پیری، ترس از تنهایی، سست میشن، تحلیل میرن، دیگه حتی فکرشم نمیکنن که یک کاری بکنن تا زندگیشون عوض شه، اگه دست همو میگیرن فقط برای اینه که تنها به گورستان نرن.از متن کتاب

  • Maryam Shahriari
    2019-03-10 05:49

    خيلي متاسفم كه چرا قبل از اينكه اصل نمايشنامه رو بخونم تله تاترش رو از تلويزيون ديدم. مطمئناً اگه اول نمايشنامه رو مي‌خوندم بيشتر لذت مي‌بردم و غافلگير مي‌شدم.اما در كل نمايشنامه‌ي جالبي بود كه باعث مي‌شد ارزش و اعتبار اريك امانوئل در برابرم بيشتر بشه.فرهاد آييش كار خوبي كرد كه تله تاترش رو ساخت ولي حيف كه فروتن و نيكي كريمي اصلاً شبيه ژيل و ليزا نبودن و نمي‌تونستن حس اونا رو منتقل كنن.:)اين يه تيكه‌ي نمايشنامه رو خيلي دوست داشتم:ليزا: ... خيلي دوستت داشتم ژيل، خيلي.ژيل: يك جوري حرف مي‌زني انگار داري مي‌گي «خيلي زجر كشيدم ژيل، خيلي زجر كشيدم.»ليزا: شايدم. وقتي عاشقم زجر مي‌كشم، جور ديگه‌اي بلد نيستم عاشق باشم.ژيل: (با ملايمت) زجرت دادم؟ليزا: (معلوم است دروغ مي‌گويد) نه29/ دي / 87

  • Mahdi Lotfabadi
    2019-03-19 10:02

    احسان عمادی و زهرا الوندی مدت‌ها پیش تو سری همشهری داستان نوشته‌های مشترک طنزی می‌نوشتن با عنوان «خرده روایت‌های زن و شوهری و من هر موقع این نمایشنامه رو می‌دیدم یاد اون داستان‌ها که خیلی بهم می‌چسبید می‌افتادم. اما درباره این نمایشنامه... اولش که شروع شد با روانی و روایت زیباش میخکوبم کرد... خیلی لذت بردم و پشت سر هم داشتم بدون کنترل می‌خوندم اما کم‌کم روایت برام قابل پیش‌بینی شد و حتی از انتظار من جا می‌موند... جاهایی انتظار داشتم بیشتر توی رابطه لیزا و ژیل واکاوی بشه... به هرحال موقعی که تموم شد برخلاف لذت اولیه‌ حس کردم یه نمایشنامه متوسط خوندم و اصلاً انتظارش رو نداشتم.

  • peiman-mir5 rezakhani
    2019-03-06 08:07

    ‎دوستانِ گرانقدر، داستان یا بهتر بگویم نمایشنامه، هیچ نکتهٔ خاصی برایِ نقد کردن ندارد... نزدیک به ”هشتاد” صفحه، تنها بحث و گفتگو میان یک زن و شوهر است... صحبت ها میانِ زن و شوهری به نامِ <ژیل> و <لیزا> میباشد... <ژیل> مردیست که نویسنده و نقاش است و البته با زنان دیگر نیز رابطه دارد و به همسرش کمتر توجه میکند... داستان از آنجایی خواندنی میشود که <ژیل> در بیمارستان به هوش می آید و میگوید که فراموشی گرفته است و حتی همسرش را نمیشناسد... < لیزا> او را به خانه برده و سعی میکند تا خاطراتشان را با یکدیگر مرور کند تا بلکه حافظهٔ <ژیل> بازگردد‎اما در اواسطِ کتاب <ژیل> میگوید که حافظه اش را از دست نداده، بلکه خوب یادش می آید که شبی در تاریکی <لیزا> ضربه ای به سرش زده تا او را بکشد‎خلاصه تا انتهایِ کتاب بحث میانِ این زن و شوهر است و هریک تقصیر را به گردن دیگری می اندازد که زندگیشان خراب شده است‎ولی نکتهٔ قابلِ توجه این است که هر دو به یکدیگر وابسته هستند و یکدیگر را دوست دارند‎در طولِ داستان، بارها از جملاتِ خواندنی و نظریه هایِ جالب چه در موردِ زندگی و چه در موردِ زن و مرد، از دو طرف استفاده میشود که ارزشِ یکبار خواندن را دارد‎امیدوارم این توضیحات برایِ این کتاب کافی بوده باشه‎<پیروز باشید و ایرانی>

  • Sarah
    2019-03-10 09:00

    حاضرم ازت در برابر همهي دنيا حمايت كنم ولي نه در برابر خودت.قابل پيشبيني .ولي تعليق و خوانشش خوب بود، همين فعلا.

  • رؤیا (Roya)
    2019-03-26 10:59

    داستان در مورد مردی نویسنده است که در اثر حادثه ای مرموز دچار فراموشی شده است. بعد از چند روز که زن زیبایش او را به خانه آورده است با هم در حال بازسازی و تلاش برای یادآوری گذشته و کسی که بوده میباشند که جریان مکالماتشان آنها را به اختلافات زناشویی اشان کشانده و در نهایت پرده از حقیقتی برمیدارد که بعد از پانزده سال زندگی قادر به گفتن یا کشفش نبوده اند....این نمایشنامه هم مانند دیگر نمایشنامه های امانوئل اشمیت دارای لایه هایی است که به مرور باز شده و هر لایه خواننده را با خود به تفکر و ترغیب به ادامه وامیدارد. موضوع بر حول دلدادگی و زندگی زناشویی گذشته و اینکه چطور یک زوج بدون آنکه بخواهند میتوانند در روزمرگی های خود غرق شده و از عشق و احساس خود عقب بمانند تا جایی که به قعر فاجعه بیفتند. با علاقه ای که به اشمیت دارم و با توجه به دو خوانش قبلی از او "مهمان ناخوانده" و "نوای اسرارآمیز" که هردو برایم از بهترین ها بودند به سراغ این کتاب رفتم و گرچه هنوز رد پای نویسنده و رمزآلود بودن نگارشش با نگاهی فلسفی به زندگی ترغیب به خواندنم کرد اما نمیتوانم این کتاب را در ردیف آن دو اثر دیگر اشمیت طبقه بندی کنم. داستان در نهایت قابل پیش بینی بود و از موضوعی عامی تبعیت میکرد که اگر به خاطر قلم توانای اشمیت نبود شاید رغبتی به خواندنش نداشتم."همیشه از آدمایی که از خشم, غصه, دلهره یا عصبانیت شون فرار می کردن و قرصای آرام بخش می خوردن بدت می اومد. فرضیه ات هم این بود: این دوره زمونه مردم رو انقدر ناز نازی کرده که حتی میخواد وجدان آدمارو هم به دوا ببنده ولی موفق نمیشه که انسان بودنمونو معالجه کنه. همیشه میگفتی که عقل در این نیست که جلو احساسو بگیری, بلکه در اینه که همه چیزو احساس کنی. هرطور که باشه."

  • Masoum
    2019-02-28 12:10

    "عقل گرایی عاشقانه اینه: تا وقتی که اوهام عاشقانه مون ادامه داره همدیگه رو دوست داریم، همین که تموم شد همدیگه رو ترک می کنیم. به محض این که در برابر شخصیت واقعی قرار گرفتیم و نه اونی که در رویامون بود از هم جدا می شیم!"

  • Mohamad Yoosofi
    2019-02-24 10:09

    این نمایشنامۀ تک‌پرده‌ای از زاویه‌ای کم‌مانند به جزئیات زندگی زناشویی و مسئلۀ «عشق پس از ‏ازدواج»‌ می‌نگرد. مردی نویسنده و هنرمند در زندگی با همسرش به اختلاف خورده است. ‏داستان از آنجا آغاز می‌شود که مرد پس از چند روز بستری‌بودن در بیمارستان، به‌همراه زنش ‏به خانه می‌آید. در اول‌های داستان مرد وانمود می‌کند که حافظه‌اش را از دست داده و از زندگی ‏گذشته‌اش هیچ به‌خاطر ندارد. این تظاهر سبب می‌شود زن در گفت‌وشنیدی که با مرد می‌کند ‏و ضمن آن می‌کوشد گذشتۀ مرد را به‌یادش بیاورد، به‌شکلی هدف‌دار، رویدادهای پیش‌آمده را ‏مطابق خواست خود تحریف کند و به اطلاع مرد برساند. حاصل این وانمودکردن این می‌شود ‏که زن تمام دلخوری‌ها و ناراضی‌بودن‌هایش را نزد مرد برملا کند و مرد بفهمد که همسرش چه ‏کمبودهایی داشته و مشکلش چه بوده است. در مقابل، مرد نیز حرف‌های نگفتۀ بسیاری را ‏پیش می‌کشد. این بازیِ تظاهر به فراموشی را مرد چندین بار در طول داستان از سر می‌گیرد و ‏ازطریق آن، به دل‌مشغولی‌های زنش پی می‌برد و در پی آن، خود نیز به دردِدل‌کردن با همسر ‏می‌پردازد.‏اندیشۀ اصلی این داستان در یکی از کتاب‌هایی که ژیل (مردِ داستان) نوشته، بازتابیده است. ‏ژیل در این کتاب به‌شکلی تند و افراطی، ازدواج را می‌نکوهد و آن را «جنایت» می‌نامد. تفصیل ‏این نظر در متن نمایشنامه چنین آمده است:‏ـ تو این کتاب زندگی زناشویی رو مثل مشارکت دو تا قاتل معرفی می‌کنم. چرا؟ برای‌اینکه از ‏همون اول، تنها چیزی که باعث می‌شه یک زن و مرد باهم باشن، خشونته. این کششی که اونا ‏رو به جون هم می‌اندازه، که بدنشونو به هم می‌چسبونه، ضربه‌هایی که با آه‌وناله و عرق و ‏دادوبیداد توأمه، این نبردی که با تموم‌شدن نیروشون خاتمه می‌گیره، این آتش‌بسی که اسمشو ‏‏«لذت» می‌ذارن، همه‌اش خشونته. حالا اگه این دو تا قاتل شراکتشونو ادامه بدن و ترک ‏مخاصمه کنن و باهم ازدواج کنن، باهم متحد می‌شن که علیه جامعه بجنگن. ادعای حق و ‏حقوق و مزایا می‌کنن. ثمرۀ کُشتی‌شون، یعنی بچه‌هاشونو به رخ جامعه می‌کشن تا سکوت و ‏احترام بقیه رو کسب کنن. دیگه شاهکاری می‌شه از کلاهبرداری. دو تا دشمن باهم متحد ‏می‌شن تا تحت عنوان خانواده پدر همه رو درآرن. خانواده! این دیگه حد اعلای ‏کلاهبرداری‌شونه! حالا که هماغوشی وحشیانه و پرلذتشونو به‌عنوان خدمت به جامعه جا زدن، ‏دیگه هر کاری می‌تونن بکنن: به‌اسم تعلیم‌وتربیت به بچه‌هاشون اردنگی و توسری بزنن و ‏برای بقیه مزاحمت ایجاد کنن و حماقت و سروصداشون رو به همه تحمیل کنن. (۴۳تا۴۴)‏در جای دیگری از نمایشنامه، همسو با دیدگاهی که ازدواج را جنایت می‌داند، رابطۀ دوسویۀ ‏زوج‌ها چنین توصیف می‌شود:‏ـ اونچه باعث می‌شه یک زن و مرد باهم بمونن، مسائل مبتذل و پستیه که بینشونه: به‌خاطر ‏منافع، ترس از تغییر، وحشت پیری، ترس از تنهایی. سست می‌شن. تحلیل می‌رن. دیگه حتی ‏فکرشم نمی‌کنن که یک کاری بکنن تا زندگی‌شون عوض شه. اگه دست همو می‌گیرن، فقط ‏برای اینه که تنها به گورستان نرن. (۷۱تا۷۲)‏با همۀ این‌ها، به‌نظر می‌رسد که این نگاهِ سیاه و تند به عشق و ازدواج، پیام اصلی این اثر نباشد. ‏در طول گفت‌وگوها و جروبحث‌هایی که بین زن و شوهر این داستان درمی‌گیرد، چند بار هریک ‏تصمیم می‌گیرد دیگری را ترک کند و زندگی مشترک را تمام کند؛ اما هر بار طرف مقابل ‏همسرش را از رفتن منع می‌کند و با هر تقلایی که شده، او را نگه می‌دارد؛ زیرا به‌رغم همۀ ‏دلخوری‌ها و دعواها، زن و شوهر در باطن بر این باورند که زندگی مشترکشان موجب شده آن ‏دیگری در جانشان چنان ریشه بدواند که خشکاندنش دیگر امکان‌پذیر نباشد:‏ـ عشق من به تو مثل یک غده است. یک توده‌ایه در مغزم که دیگه نه می‌تونم درش بیارم، نه ‏عوضش کنم. جزئی از تو در درون منه. حتی اگه بری، اون باقی می‌مونه. شکلی از تو در وجود ‏منه. من نشونۀ توام. تو نشونۀ منی. هیچ‌کدوم بدون دیگری نمی‌تونیم وجود داشته باشیم. (۶۵)‏برروی‌هم، به‌نظر می‌رسد این نمایشنامه با نشان‌دادن فرازونشیب‌های سختی که در زندگی ‏زناشویی وجود دارد، به‌نوعی این پیام را به مخاطب می‌دهد که آدمی از عشق و ازدواج گزیری ‏ندارد. اینکه صاحبِ نظریۀ «ازدواج جنایت است» خود سرانجام به این نتیجه می‌رسد که زندگی ‏بدون همسرش برایش ناشدنی است، به‌خوبی نشان می‌دهد که آن نگاهِ تندوتیز، هرچند ‏رگه‌هایی از واقعیت روابط عاشقانه را می‌نمایاند، همۀ ماجرا نیست. راه‌حلی که از خلال ‏گفت‌وگوهای این اثر نمایشی مطرح می‌شود، گفت‌وگو است. آدم‌ها باید در رابطۀشان حرف‌زدن ‏با همدیگر را فراموش نکنند. به‌این‌ترتیب، می‌توانند تا حد زیادی از فروافتادن در دامِ ‏‏«یکنواخت‌شدگی عشق» بپرهیزند و از دام‌چالۀ «ازدواج جنایی» برکنار بمانند.‏ترجمۀ شهلا حائری از این نمایشنامه به‌غایت شیوا و خواندنی است. یگانه خرده‌ای که به پاره‌ای ‏از بخش‌های این ترجمه می‌توان گرفت، نایکدستی‌هایی است که در شکسته‌نویسی‌های متن ‏گفت‌وگوها به‌چشم می‌خورد. در چند جای کتاب هم تعدادی انگشت‌شمار خطاهای املایی ‏وجود دارد.‏کتابنامه: اشمیت، اریک امانوئل، ۱۳۹۳، خرده‌جنایت‌های زناشوهری، ترجمۀ شهلا حائری، ‏چ۱۶، تهران: قطره.‏

  • Mostafa Azizi
    2019-03-16 13:03

    ظاهرا «ازدواج» برای پاسداری از «عشق» ابداع شده است اما این فقط ظاهر است. «ازدواج» ابداع شده است برای جنایت در حق «عشق» و این را هر عاشق جانی به خوبی می‌داند و از سرگذرانده است اما اریک امانوئل شمیت به‌خوبی توانسته است آن را به «نمایش» بگذارد.«ژیل:مردها بی‌جرأتن، نمی‌خوان با مشکلات زندگیشون روبه‌رو شن، دلشون می‌خواد فکر کنن که همه‌چی روبه‌راهه. در حالی که زن‌ها روشونو برنمی‌گردونن.لیزا:این‌هارو تو کتاب بعدیت بنویس، تعداد خواننده‌های زن کتاب زیاد می‌شه. ص ۸۳»خواندن این کتاب را به همه‌ی جنایت‌کاران عاشق توصیه می‌کنم.

  • امیر
    2019-03-16 08:57

    مدت ها بود کتابی نتونسته بود میخ کوبم کنه .تا تموم نشد نتونستم زمینش بذارم .

  • Samin
    2019-02-27 11:01

    باید اعتراف کنم که در سرتاسر نمایشنامه حس بلاهت و کند ذهنی بهم دست داد. احساس می کردم نمی فهمم و این منو عصبی می کرد. اون قدر عصبی که بلافاصله بعد از اتمام کتاب، کنارش گذاشتم و با عجله اولین مداد و کاغذ دم دست رو برداشتم برای نوشتن ریویووم که حس کردم بخاطرسطحی و کم عمق بودنش، هرلحظه عین الکل می پره.من تو سراسر داستان فقط غرور دیدم. غرور لیزا بود که باعث شد گلدونو رو سر ژیل فرود بیاره. غرو ژیل بود که کتاب هاشو به خودش تقدیم می کرد. غرور لیزا بود که بطری های خالی ویسکی رو پشت کتاب های ژیل پنهان می کرد تا غیر مستقیم توجه همسرش رو بدست بیاره. و اونقدر مغرور بود که برای تفهیم این مطلب، هیچ وقت مستقیما چیزی نگفت. غرور لیزا بود که هرگز پیشگام نشد و ....! و نهایتا... غرور ژیل بود که به همسرش ابراز عشق نمی کرد. اولین کتابی بود که امانوئل اشمیت خوندم. حتم دارم نویسنده مبتکر و بی نظیریه. پس به خودم جسارت نقد اثرش رو نمی دم. اما از احساس خودم می نویسم: صادقانه می گم در طی داستان و البته در آخرش سرگیجه گرفتم. هرلحظه جای قاضی و متهم عوض می شد. هربار روح شاکی در کالبد یکی از دو کاراکتر حلول می کرد. و هرلحظه چمدون یکیشون مهیای مهاجرت بود! هر دو از هم گله داشتند... و هر دو هم رو می بخشیدند... و مشکل اصلی جایی شرو می شد که کسیکه بخشوده می شد، خودش رو نمی بخشید! ژیل معتقد بود دوست داشتن طولانی مدت آدم ها حماقته. .. و اصالتا وجود نداده. اما در پایان نمایش نامه همسرش رو غرق دوستت دارم هایی کرد که 15 سال تمام در گوشه قلب و ذهنش انبار شده بود... و لیزا غرق شد... غرق عشق همسرش... ژیلی که بس نهایت دوستش داشت، دیوانه وار،مرد خودش می دونست و از زیبایی چهره و پیری نآمده صورتش در عذاب بود!در پایان این نمایشنامه آموختم : بیگانه ای زیبا! این همون چیزیه که یه مرد همیشه دیوانشه! و هیچ چیز چون غرور، سکوت و خاص اندیشی، اون بیگانگی رو برای یه غریبه که بعد قراره بخشی از روحت در جسمش متولد شه، رو به ارمغان نمیاره. در طی کتاب حس کردم اشمیت قراره از تئوری های من بنویسه! اینکه عشق به عادت می انجامه، و زن و مردی که سال ها با همند، همدیگرو دوست ندارن، بهم عادت کرده ان. . چیزی شبیه ترک عادت موجب مرض است!اینکه ازدواج روحیه شاداب انسان رو می بلعه، شعله اون عشق آتشین بعد از چند وقت، خاموش و همه اون هیجان ها به فرسودگی و بی اعتنایی بدل می شه.اما در پایان داستان ژیل و لیزا با خاطره نخستین روز آشناییشون، 15 سال زندگی رو ادامه بخشیدن. و نمی دونم آیا اسمیت تکلیفش با خودش معلوم نبود یا شخصیت های داستان گیج بودند و یا کلا زوج های کنونی ، سرگیجه دایمی و نو سانات روحی همیشگی دارند.گمآن می کنم این نمایشنامه رو چند بار دیگه باید بخونم.این کتاب یا به شدت سطحی بودیا به غایت عمیق!

  • Fateme
    2019-03-05 12:49

    دقیقا میدونم این مشکلم از کجا شروع شد،اینکه وقتی حتی بخشی از داستان یه کتاب رو از قبل میدونم حس دختر بچه ای رو دارم که یکی بدون دلیل میاد عروسک خوشگلشو میگیره دستشو میکَنه و دست جدا شده رو با عروسک بی دست میده بهش! اولین باری که تصمیم گرفتم مدل داستانهایی که میخوندم رو عوض کنم ( که رمانهای مودب پور و فهیمه رحیمی طور بود همش) تو نت سرچ کردم هزار کتابی که باید پیش از مرگ بخوانید ، اولین کتابش هرگز رهایم نکن بود، بدون هیچ پیش زمینه ای شروع کردم به خوندنش و باور کنید.. باور کنید لذتی که کشف واقعیت داستان برای من داشت بعد از اون همه کتاب بی سر و ته انقدر بدیع بود که هنوز مزش زیر دندونمه و مثل یه عروسک دوست داشتنی دلم نمیخواد کسی ازم بگیرش،اتفاقی که این چند وقته خیلی برام افتاده من اون حس ناب رو با خوندن پشت کتاب یا گاهی با مقدمه کتاب ها از دست میدم و هر چقدر هم تلاش کنم برای پیشگیری از این موضوع گاهی پیش میاد! اجتناب ناپذیره یه جورایی برای خرده جنایت های زناشوهری هم یه همچین اتفاقی افتاد، داستان کاملا برام قابل پیش بینی و بدون شگفتی بود اون یه ستاره ای هم که کم میکنم برای همینه بیشتر وگرنه داستان خوش ساخته و حرف هایی هم داره برای گفتن که آدمو به فکر ببرهقسمت هایی از متن :آزادی بدون قبول تعهد که آزادی نیست. آزادی تو خالی، تهی، بی محتوا، آزادی که جرات انتخاب نداره، آزادی متزلزل، آزادی احتیاطی به چه درد می.خوره؟ *وقتی خشونت وارد یک زندگی میشه، دیگه چه فرقی میکنه کی بروزش میده.*اگه منو دوست داری دیگه نمیتونی همزادم رو دوست داشته باشی. ظاهر منو! پاکت خالی رو! خاطره ای که هیچ خاطره ای نداره! این قسمت آخر این سوال رو ایجاد میکنه که واقعا چه چیزی رو توی معشوق دوست داریم؟ تا کجا؟ تا از دست دادن چقدر و چه مدل از ویژگی هاش؟

  • Hanie
    2019-03-23 05:45

    خيلي جذاب بود. باعث شد تا حدي يادم بره كه تو اتوبوس نشستم و خسته ام. به همه ي دوستان پيشنهاد ميكنم بخوننش. 😊

  • Elinaz Ys
    2019-02-25 05:50

    نميدونم واقعا اين نمايشنامه تا اين حد قوى هست كه اشك آدم رو در بياره يا حال امشب من چنينه كه ميتونم باهاش گريه كنم!خيلى خوب بود،خيلى راحت با هر دو شخصيت همزادپندارى كردم،انگار هر دو رو كامل ميشناختم.انقدر هم به نظرم جمله هاى قشنگ و به جا داشت كه نمونه نميارم!

  • Mohy_p
    2019-02-28 08:48

    یه سوالی پیش میاد این دو تا نمایشنانه ای که من خوندم خیلی خوب بوده یا کلن نمایشنامه به من میچسبه؟؟؟یهویی انگاری کک ب جونم افتاد بلند شدم کتاب و ورداشتم و اوردم و خوندمچقد خوب بود : ))))تو نیم وجب جا هی من و سوپرایز میکرد البته ی نکات ریزی هم داشت که بعد ها اگر خوندم بهشون بیشتر باد توجه کنمولی چسبید بهم ، همین = ))

  • Sadra Aliabadi
    2019-03-16 08:45

    یادمه دبیرستان که بودم، یه زن و شوهر تو همشهری داستان مجموعه مطلبی با عنوان همین کتاب منتشر میکردن. من همیشه فکر میکردم چه خوب. کاشکی منم یه روز یه همسر داشته باشم که بتونم باهاش درباره زندگی بنویسم:)))))) کوتاه و موثره کتاب به نظرم.به خیلی از تناقض های رابطه‌ی بلند میپردازه البته بدون این که راه حلی ارائه کنه. بهترین قسمتش به نظرم اونجا بود که مرد اعتراف میکرد حتا در بهترین لحظات رابطه‌ش هم. بخشی از وجودش بوده که دنبال این حس بوده که میتونه هر زنی رو به چنگ بیاره. در کل اگر درگیر رابطه بلند مدت بودید، هستید یا خواهید شد خوندن این نمایش نامه کوتاه خالی از لطف نیست. پی دی افش از طریق گوگل در دسترسه.

  • Zahra
    2019-03-18 08:03

    اولین کاری بود که از اشمیت خوندم. موضوع کتاب٬ موضوع جدّی و قابل تأمّلی‌ست برای پرداختن. ازش خوشم اومد. :]

  • Sanaz
    2019-03-04 10:52

    نمایشنامه خوندن رو با نوشته های امانوئل اشمیت شروع کردم و از این نظر خیلی بهش مدیونم. خرده جنایت های زن و شوهری حرف نداشت

  • Hasti Moghaddam
    2019-03-23 12:41

    فکر کنم دارم به جمع دوست‌داران اشمیت می‌پیوندم. :)))

  • Ali Feghhi
    2019-03-16 12:49

    "از تو متشکرم چون ما را که به صورت غریبه با هم درآمده بودیم، نابود کردی. فقط یک زن چنین شجاعتی دارد... "

  • NaaZaaNiN
    2019-03-02 13:10

    خرده جنایت های زناشوهری داستان زن و مردی که بعد از گذشت چند سال از زندگی مشترکشون نتونستن راحت راجع به خودشون و رابطشون حرف بزنن.و زمانی که جسارت پیدا میکنن باهم حرف بزنن درعرض چند ساعت متحول میشن و رک و بی پرده از احساساتشون و خواسته هاشون میگن. هر چی بیشتر حرف میزنن همونقدر حرفاشون عمیق میشه و رابطشون که ظاهرا خیلی سطحی ب نظر میرسه با عمق پیدا کردن و جدی تر شدن پایدار میشههر دو شاید به یک اندازه مقصر هستند چون هرکدوم بخاطر غروری که داشتند پیش قدم نشدن و نخواستن که از نیازها و خواسته هاشون بگن. لیزا توجه بیشتری از ژیل می خواست و چون ژیل بهش توجه نمیکرده لیزا فک میکنه شوهرش دوسش نداره چون دیگه جوون و زیبا نیست مثل گذشته.ژیل مغرور بوده چون اعتراف میکنه همسرش و دوست داشته ولی نخواسته علاقه ش رو ابراز کنه ...من ژیل و دوست داشتم چون خیلی صبور بود و با همون صبر و تحمل و زیرکی که داشت تونست گره های زندگی مشترکشون و پیدا کنه و راجع بهش باهم صحبت کنن و اون گره ها رو باز کنن.من فک میکنم داستان لیزا و ژیل خیلی بین زوج های اطرافمون دیده میشه زوج هایی که زبان رابطه رو بلد نیستند و بعد از اینکه عشقشون کمرنگ و عادی شد زمانی میرسه که باید باهم حرف بزنن و از خواسته هاشون بیشتر بگن تا رابطشون همیشه پایدار بمونه ولی سکوت میکنن و این واسه خیلی ها پایان رابطه است. دیالوگ های ماندگار کتاب:- مرد ها معشوقه مي گيرن تا با زنشون بمونن در حالي که زن ها معشوقه مي گيرن تا شوهرشونو ترك کنن. - حفظ يك زندگي به خاطر غرور ، خود خواهيه نه عشق. شايد اون چيزي که يك زوج بايد با هم تقسيم کنن حقيقت نيست بلكه رازه . رازه اين که براي من جذابي .راز اين که منو مي خواي . راز اين که عشق تموم شدني نيست.زن ها با مشكلات مواجه مي شن ولي نمي دونم چرا فكر مي کنن بيش تر مشكل از خودشونه . فكر مي کنن دليل فرسودگي زندگي شون از کم شدن جذابيته شونه ، خودشونو مسوول و مقصر مي دونند و گناه همه چيز و خودشون به گردن مي اندازند.- ژیل_ترجيح مي دادم بميرم تا اقرار کنم . مي پرستيدمت ولي يادم مي رفت بهت بگم . ليزا منم يك مردم و خصوصيت مرد ها همينه که سرنوشتشونو انكار مي آنن . ازاديشونوترجيح مي دن . ولي ازادي بدون قبول تعهد که ازادي نيست

  • Miss Ravi
    2019-03-04 09:56

    اگر بخوام هر کتاب رو ابزار سرگرم شدن و لذت بردن صرف بدونم که در کنار این خصلت‌ها گاهی مسائل آموزنده‌ای به خواننده‌اش یاد می‌ده این کتاب قطعاً پنج ستاره داره اما یه اثر در قالب نمایشنامه به شدت به دیالوگهاش متکی‌ئه و به نظر من باید دست کم این گزینه رو برای امتیاز دادن بهش لحاظ کرد. ابتدای کار واقعا عالی بود. هم دیالوگها و هم تعلیق و ابهام قوی. اما در انتها افسار دیالوگ‌گویی شخصیت‌ها از دست نویسنده خارج شد و ژیل به معلم زندگی تبدیل شد. هرچند حرف‌هاش دوست‌داشتنی بودن و باعث شدن بغض کنم اما از مرز یه دیالوگ قوی و متناسب با باقی اثر خارج شدن. کتاب معرکه‌یه و می‌شه بیشتر از یه بار خوندش.

  • Sara Kamjou
    2019-03-10 07:55

    نماشنامه خرده جنایت‌های زناشوهری اولین نمایشنامه‌ای بود که می‌خواندم و دومین کتاب بود از اشمیت.خرده جنایت‌های زناشوهری تلنگری ست به همه‌ی زوج‌ها که بدانند تمام مسائل پیچیده‌ی روابط، خیلی ساده از گفتگو نکردن ناشی می‌شود. اشمیت به خوبی از پس این تلنگر برآمده است. گرچه نویسنده خواسته است که روی عشق تأکید داشته باشد اما، تصویری که از عشق ارائه می‌کند چندان به دل من ننشست.واقعیت این است که عشق برای ازدواج لازم است، خوب است، مفید است، با این حال اصلا کافی نیست. برای رابطه مهم‌ترین عنصر عشق است، ولی وقتی کار به ازدواج می‌رسد هر زوجی باید بدانند عشق تنها یکی از چندین عناصر مهم به شمار می‌آید و اصطلاح «همه‌چی با عشق حل می‌شه» در ازدواج ناکارآمد بوده و کار به «گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره» می‌رسد.لیزا نماینده زن درون تمامی زن‌هاست، و ژیل نماینده‌ی مرد درون تمامی مردها. البته همه به یک اندازه لیزای درون و ژیل درون ندارند. اشمیت در خرده جنایت‌های زناشوهری به نحو عالی نشان می‌دهد که گاه یک گفتگوی ساده تا چه اندازه می‌تواند برای مردها پیچیده باشد. ژیل می‌توانست راحت (از دید من) از لیزا بپرسد چه می‌شود که به مشروب خوردن رو آورده‌ای؟ اما در عوض به ساختن یک سناریو پرداخت تا به همان هدفی برسد که با همان گفتگوی ساده می‌رسید.بیان تفاوت‌های زن و مرد در قالب یک داستان جذاب این اثر را ستودنی می‌سازد.----------------------------------------جملات ماندگار کتاب:اسم شلوغی کاغذهای انبار شده روی میزت را گذاشتی «نظم بایگانی تاریخی»....- زندگی با من جهنمه؟- البته که جهنمه... ولی یه جورایی هم... به این جهنم علاقه دارم.- چرا؟- چون هواش گرمه...- آره تو جهنم همیشه همینطوره.- و جای منم معلومه....این دوره زمونه مردم رو انقدر ناز نازی کرده که حتی می‌خواد وجدان آدم‌ها رو به دوا ببنده ولی موفق نمی‌شه که انسان بودنمونو معالجه کنه....عقل در این نیست که جلوی احساسو بگیری بلکه در اینه که همه چیز رو احساس کنی....در مورد کار منزل و مسائل ماواءالطبیعه شعار من یکیه. هیچ کار نکردن....طنز بهانه‌ایه برای بیان حقیقت....- خیلی سخته که آدم برای اینکه بفهمه کیه مجبور باشه به حرف دیگرون اعتماد کنه.- همه همینن....مردها معشوقه می‌گیرن تا با زنشون بمونن در حالیکه زن‌ها معشوقه می‌گیرن تا شوهرشونو ترک کنن....- تو می‌خوای عشق بهت ثابت کنه که وجود داره. چه اشتباهی! ای تویی که باید ثابت کنی اون وجود داره.- چه طوری؟- با اعتماد کردن...اگر خودت خودتو نبخشی، فایده‌ای نداره من تورو ببخشم....مردها بی دل و جرأتن، نمی‌خوان با مشکلات زندگیشون روبرو بشن، دلشون می‌خواد فکر کنن همه چی روبراهه. درحالیکه زن‌ها روشونو برنمی‌گردونن....زن‌ها با مشکلات روبرو می‌شن لیزا ولی نمی‌دونم چرا فکر می‌کنن بیشتر مشکل از خودشونه. فکر می‌کنن دلیل فرسودگی زندگیشون از کم شدن جذابیتشونه، خودشونو مسئول و مقصر می‌دونند و گناه همه‌چیزو به گردن خودشون می‌اندازند....آزادی بدون قبول تعهد که آزادی نیست.

  • Mohadese
    2019-03-04 07:04

    یک مغز که ندارم، دوتا دارم !یکی متجدد و مدرن و اون یکی سنتی و عقب مونده. اون مدرنه به آزادیت احترام میزاره،از گذشت و بزرگواریش سرمسته، با ظرافت از خودش شعور و درک نشون میده. اما اون یکی میخواد که فقط مال من باشی، حاضر نیست تو رو با کسی شریک شه،با اولین زنگ تلفن ناآشنا از جا میپره،با یک صورت حساب رستوران نامعلوم هزار جور فکر و خیال میکنه، با کوچکترین تغییر عطری تو هم میره،وقتی دوباره ورزش رو از سر میگیری یا لباس نو میخری نگران میشه، شب ها وقتی تو خوابی لبخندت براش مشکوکهاز فکر این که یه زن دیگه ببوسدت ،که کسی بازوشو دور گردنت بندازه ، که پاهای کسی زیر بدنت بازشه حاضره دست به قتل بزنه...یک خزنده ای در ته وجودمه ، با چشم های زرد و نافذ و همیشه هوشیار که هرگز آروم نمیگیره،این منم ژیل ، این هم منم.حتی با کلاس های فشرده و دوهزار و پونصد سالی تعلیم و تربیت ، نمیتونی از عشق این جنبه ی حیوونی و غریزیشو جدا کنی.دوسش داشتم، خیلی!

  • FeReSHte
    2019-03-18 09:53

    اين همه چهار و پنج ستاره اي كه دوستان گودريدزي نثار اين نمايشنامه ي اشميت كردند به همئن اندازه كه قبل حوندنش مشتاقم كرده بود، بعد خوندنش متعجب و دلزده م كرد. به نظرم خيلي دم دستي ، كم عمق، شعاري و كارنشده اومد. اين دومين كاري بود كه از اشميت مي خوندم و نتيجه ي احتمالي اينه كه گروه خونيم باهاش جور نيست

  • A m i r
    2019-03-27 06:58

    نمایشنامه ی هیجان انگیز و دوست داشتنی من

  • Nayereh Ahmadian
    2019-03-03 08:08

    به خاطر حجم کم کتاب عجیب نبود که تعداد زیادی اون رو خونده باشند. اما تجربه جذابی بود از نمایش نامه خوانی. قلم اشمیت را دوست داشتم. این شاید اولین کتابی بود که فقط از ریووهای گودریدز باهاش آشنا شدم و خریدم. ممنون بابت اینکه این کتاب رو خوندید و در موردش نوشتید! لذت بردم.

  • Kourosh Ghaniyoun
    2019-03-27 05:03

    "اين عشقه كه از تو توقع داره. تو مي خواي عشق بهت ثابت كنه كه وجود داره. چه اشتباهي! اين تويي كه بايد ثابت كني كه اون وجود داره."اين زن و مرد متحول ميشن، در عرض چند ساعت! درست تو مدت كوتاهي كه جسارت پيدا مي كنن با هم حرف بزنن؛ رك و بي پرده! درسته كه اين تحول، فقط درونيه اما وقتي اطلاعات جديد به خواننده داده ميشه و مسير داستان تغيير مي كنه، اون تحول دروني كه در مرحله قبل رخ داده در مرحله جديد نمودار ميشه.نكته جالب اينكه هرچه بيشتر با هم حرف مي زنن، به همون ميزان حرفاشون عميق تر ميشه و رابطه شون كه گرفتار سطحي نگري شده، با عمق پيدا كردن، پايدارتر ميشه.بدون ترديد ارزش خوندن داره.